المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
77
مروج الذهب ( فارسى )
« پير ستارگان زحل آسمانى است كه پيرى بزرگ و شاهى نيرومند است ، طبع آن سودايى و سرد است و تيرگى آن جان را سياه كند ، و در زنگان و بردگان و سرب و آهن اثر مىكند » . طاوس يمانى همدم عبد الله بن عباس از ذبيحهء زنگى نميخورد و ميگفت خلقت زنگى معيوب است . شنيدم كه ابو العباس الراضى بالله پسر المقتدر بالله از دست سياه چيزى نميگرفت ، ميگفت : « اين بندهايست كه خلقتش معيوب است » . معلوم نيست از عقيدهء طاوس تقليد ميكرد يا پيرو راى و طريقت ديگر بود . عمرو بن بحر جاحظ نيز در مفاخره و مناظرهء سياهان با سپيد پوستان كتابى تأليف كرده است . هندوان كسى را بشاهى بر نميدارند مگر چهل سال تمام داشته باشد و ملوك هند جز در اوقات معين بر عامه نمودار نميشوند و ظهورشان فقط براى رسيدگى به كار رعيت است كه به نظر ايشان نگريستن عوام در پادشاهان خلاف ابهت و مايهء وهن ايشان است . به نظر هندوان رياست با انتخاب مردم لايق دوام مييابد كه در مراتب سياست هر كار را بجاى خويش آرند . مسعودى گويد : بديار سرنديب كه از جزاير دريا است ديدهام كه وقتى پادشاهى بميرد او را بر عرابهء كوتاهى نهند كه نزديك زمين باشد و چرخهاى كوچك دارد كه خاص همين كار ساختهاند . در آن حال موهايش به زمين كشيده شود و زنى جاروب بدست خاك بر سر او ريزد و بانگ زند : « اى مردم اين پادشاه سابقتان است كه بر شما پادشاهى داشت و حكمش روان بود و اكنون به اين حال افتاده است كه مىبينيد ، از دنيا رفته و فرشتهء مرگ جانش را گرفته . شاه شاهان و زندهء جاويد كسى است كه هرگز نميرد ، از بعد پادشاه خود دل به دنيا مبنديد » . و سخنانى در اين معنى مبنى بر ترس و بى رغبتى دنيا بگويد و جنازهء شاه را در همهء خيابانهاى شهر بگرداند سپس آن را به چهار پاره كنند و صندل و كافور و ديگر اقسام بوهاى خوش